خرید بک لینک

درباره سایت

داستان

سلام خوبین این وبسایت تنها برای سرگرمی نیست راستش افسانه ها به ما راه و رسم زندگی رو یاد میدن طوری که ما از اون ها لذت ببریم و عبرت بگریم اونها پر از حقیقت هستن حقیقت هایی در دنیا نهفتست وقتی شما افسانه می خونید دارید دانسته ها و تجربه ها دیده هاو شنیده های کس دی گرو می خونید بله حقیقت افسانه اینجاست تو قلب مایی که با تمر کز می خونیم گوش میدیم و به ضحنمون میسپاریم و دهان به دهان نقلش می کنیم

امکانات وب

پدر و پسری در کنار زوج جوان نشسته بودند

 

ادامه مطلب

برچسب: داستان غمگین, نویسنده: بیتا کمانگر تاريخ: يکشنبه 31 / 6 ساعت: 5:01 PM

پسرکی بود که در مضرعه ای که مال پدرش بود کار  می کرد . خانه او بسیار قدیمی بود همه جایش زنگ زده بود اما از دور خانه ای رویایی که دیوار هایش از طلا بود دیده می شد  پسرک ارزو داشت روزی ان خانه را از نز دیک ببیند تا این که روزی پدرش به او گفت امروز استراحت کن من خود کار می کنم پسرک یواشکی به راه افتاد

ادامه مطلب

برچسب: خانه ای از طلا, نویسنده: بیتا کمانگر تاريخ: يکشنبه 3 / 6 ساعت: 6:59 PM

انیشتن خسته بود اون روز کنفرانس داشت

راننده تاکسی اوکه در تمام جلسات او حضور داشت و می توانست مثل انیشتن سخنرانی کند پیشنهاد داد که این بار جایشان را

با هم عوض کنند انیشتن هم قبول کرد وراه افتادند

 

 

ادامه مطلب

برچسب: داستان باحال, نویسنده: بیتا کمانگر تاريخ: يکشنبه 30 / 4 ساعت: 9:37 PM

صفحه بندی