خرید بک لینک

درباره سایت

داستان

سلام خوبین این وبسایت تنها برای سرگرمی نیست راستش افسانه ها به ما راه و رسم زندگی رو یاد میدن طوری که ما از اون ها لذت ببریم و عبرت بگریم اونها پر از حقیقت هستن حقیقت هایی در دنیا نهفتست وقتی شما افسانه می خونید دارید دانسته ها و تجربه ها دیده هاو شنیده های کس دی گرو می خونید بله حقیقت افسانه اینجاست تو قلب مایی که با تمر کز می خونیم گوش میدیم و به ضحنمون میسپاریم و دهان به دهان نقلش می کنیم

امکانات وب

مدتی راه رفت تا به خانه ای زنگ زده رسید که از اهنی زنگ زده درست شده بود که از خانه ی پسرک کهنه تر بود . او خسته بود وروی پله ی خانه نشست در ان موقع دختری هم سن خودش در را باز کرد پسرک از او نشانی خانه را گرفت.دختر جواب داد ارزوی من است که ان خانه ی طلایی و صاحب پولدارش را ببینم اما  من در مزرعه ی پدرم کار می کنم و فرصت نمی شود . و به خانه ی پسر اشاره کرد که از انجا می درخشید

برچسب: خانه ای از طلا, نویسنده: بیتا کمانگر تاريخ: يکشنبه 3 / 6 ساعت: 6:59 PM

صفحه بندی